|
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت |
|
به غمخونه خوش آمدید |
نمي خوام قلب تو باشم كه با هر اتفاقي بشكنم،مي خوام روح تو باشم كه تنها لحظه مرگ از تو جداشم
سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديسس زيبا نميشه،پس از زخم تيشه روزگار خسته نشو
اما با جای میخ ها میخوایی چیکار کنی؟
غنچه ها باز نمي شوند چه اتفاق عجيب ديده اند هر غنچه اي كه باز شود ز شاخه جدا شود
هنر انسانهاي بزرگ در اين است كه به دشواري كار نمي انديشند به فضيلت آنچه خدا يافت فكر مي كنند
اگر در صحنه زندگي به ناگاه يكي از سيم هاي سازت پاره شد آهنگ زندگي را آنچنان ادامه بده كه هيچ كس نداند كه بر تو چه گذشته است
زندگي حقيقت مرد يخ فروشي كه از اون پرسيدن فروختي؟گفت:نخريدن تمام شد
دوست واقعي كسي است كه هيچ احتياجي به شما ندارد اما باز دوست شماست
ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد،ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت،ويرانه دل ماست كه با هر نظر دوست صد بار بنا كشت دگر بار فرو ريخت
وقت رفتنت آرزو مي كنم خداوند دوريت را كوتاه كند
بار الهي ، با آنكه در تنهاترين تنهاييم تنها كسم تنهايي تنهايم گذاشت، اي خدا تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 3:4 توسط یوسف سلیمی |