تبليغاتX
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت

روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت

به غمخونه خوش آمدید

 

پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشاند. 

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. 

آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک میدویدند، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.  

و پادشاه شروع کرد به دیدن تصویر ها:

اولی تصویر دریاچه آرامی بود که کوه های عظیم  آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش میشد ابر های کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه میکردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود،‌دود از دودکش آن بر میخواست، که نشان میداد شام گرمی آماده است.

واما تصویر دوم!!!

تصویر دوم هم کوه ها را نمایش میداد. اما کوه ها نا هموار بود، قله ها تیز ودندانه ای بودند. آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود ،‌و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. 

این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند همانگی نداشت. 

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه میکرد در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را میدید که آنجا میان غرش وحشیانه ی طوفان آرام نشسته بود.  

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش تابلو دوم است وبعد برای آنها توضیح داد که: 

(( آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا،بی مشکل،بی کار سخت یافت میشود، 

آرامش چیزی است که میگذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است.))


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 2:58 توسط یوسف سلیمی |


انتظار...
زن هر روز اولین کاری که می کرد این بود که بره کنار دریا و منتظر بشینه. این همون دریایی بود که عشقش رو ازش گرفته بود. ولی او هنوز باور نداشت. هر روز می نشست تا وقتی که خورشید برسه بالای سرش.اونوقت بر میگشت خونه.

نا امید که نه... ولی خسته شده بود.اون روز به جای خورشید، آسمون پر از ابر بود. دریا هم عصبانی تر از همیشه. ابرهای سیاه، نور روز رو کم کرده بودند.
چیزی نگذشت که بغض آسمون ترکید و رگبار زد. در عرض چند ثانیه همه ی لباساش از خیسی به تنش چسبید. صورتش رو گرفت رو به آسمون... گریه امونش رو بریده بود. هیچی نمی خواست جز در کنار او بودن رو.
روی ماسه ها زانو زد. چشماش رو بست. هنوز صورتش رو به آسمون بود. با دستاش شن های ساحل رو چنگ زد. قطره های بارونی که می خوردن به صورتش خیلی سنگین بودن. احساس درد می کرد... قواش رو جمع کرد و با همه ی توانی که داشت فریاد زد: خداااااااایااااا  فقط یه نشونه... تو رو به بزرگیت قسم فقط یه نشونه...
...
چشماش رو که باز کرد. متوجه شد که مدت زیادیه اونجا نشسته. دستاش رو نگاه کرد. نشونه ای که می خواست تو دستش بود: یه قطب نمای بی عقربه....

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:7 توسط یوسف سلیمی |


روزگاری طولانی «عشق» و «وفا» با هم دوستان صمیمی بودند...

 

هیچ مشکلی نداشتند ...

 

و روزگار به خوبی می گذشت...

 

تا این که «عشق» دوست جدیدی پیدا کرد...

 

دوستی که خلق و خویش را عوض کرد....

 

بیشتر روزهایش را با او می گذراند ...

 

«وفا» متوجه تغییر رفتار دوستش می شد....

 

اما نمی دانست چه کند...

 

تا این که از «عشق» خواست دوست جدیدش را به او معرفی کند...

 

«عشق» با بی میلی آن دو را با هم روبرو کرد...

 

و به «وفا» گفت ، این دوست من است ...

 

اگر می خواهی همچنان با تو دوست بمانم...

 

باید تو نیز با او دوست شوی...

 

«وفا» با دیدن دوست جدید ...

 

بوسه ای بر گونه «عشق» گذاشت و گفت...

 

ما باید با هم خداحافظی کنیم...

 

چون من و او هرگز نمی توانیم با هم دوست باشیم...

 

تو باید از میان ما یکی را انتخاب کنی...

 

او که بود؟..

 

«حسد»....

 

 

و حالا ...

 

پس از گذر سالها...

 

این «عشق» است که تصمیم می گیرد با کدامیک دوست باشد...

 

و خوش به حال کسی که «عشق» سرنوشتش دوستی «وفا» را ارج نهد...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:6 توسط یوسف سلیمی |


دخترک تایپ می کرد 7 

دست تندی هم داشت

دستهایش پل امیدش بودند

همه می گفتند دست تندی دارد

7: 

روزها از پی هم می رفت

خبری آمد

اولین زن به فضا رفت

خبری دیگر

قله ها فتح شدند به دست زنان

دخترک تایپ می کرد

جایزه ها بردند

دنیای دخترک، تایپ بود و بس

7: 

کم کم

از یادش رفت

آرزوهای قشنگ ، روزهای رنگارنگ

همه عاشق می شدند

قلب دختر لای کیبورد مانده بود

همه از یادش رفت

که چه ها می خواست

که چه ها می داشت

7: 

و

اگر روزی دستهایش یاریش نمی کردند

دیگر آن روز چه روزی بود؟

دیگر آیا چه جایی داشت؟

777 

دخترک هنوز هم، تایپ می کند

خدای مهربان

اگر وقت اذان،

به سویت آمد

اگر دل شکست و اشکش آمد

تو یاریش ده؛ آرزوهایش بر یادش آر

که چشم امیدش بر دست توانای تو می باشد و بس

7777

7:

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:6 توسط یوسف سلیمی |


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:



سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...


+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:5 توسط یوسف سلیمی |


پیرمردی  صبح  زود  از  خانه اش  بیرون  آمد.پیاده رو  در  دست  تعمیر  بود  به  همین  خاطر  در  خیابان  شروع  به  راه  رفتن  کرد  که  ناگهان  یک  ماشین  به  او  زد.مرد  به  زمین  افتاد.مردم  دورش  جمع  شدند  و  او  را  به  بیمارستان   رساندند.
پس  از  پانسمان  زخمها،پرستاران  به  او  گفتند  که  آماده  عکسبرداری  از  استخوانها  شود.پیرمرد  به  فکر  فرو  رفت.سپس  بلند  شد  و  لنگ لنگان  به  سمت  در  رفت  و  در  همان  حال  گفت  که  عجله  دارد  و  نیازی  به  عکسبرداری  نیست.
پرستاران  سعی  در  قانع  کردن  او  داشتند  ولی  موفق  نشدند.برای  همین  از  او  دلیل  عجله اش  را  پرسیدند.
پیرمرد  گفت::: زنم  در  خانه  سالمندان  است.من  هر  صبح  به  آنجا  می روم  و  صبحانه   را  با  او  می خورم.نمی خواهم  دیر  شود!
پرستاری  به  او  گفت:::شما  نگران  نباشید.ما  به  او  خبر  می دهیم  که  امروز  دیرتر  می رسید.
پیرمرد  جواب  داد:::متاسفم  او  بیماری  فراموشی  دارد  و  متوجه  چیزی  نخواهد  شد  و  حتی  مرا  هم  نمی شناسد.
پرستارها  با  تعجب  پرسیدند:::پس  چرا  هر  روز  صبح  برای  صرف  صبحانه  پیش  او  می روید  در  حالیکه  شما  را  نمی شناسد؟!
پیرمرد  با  صدای  غمگین  و  آرام  گفت:اما  من  که  می دانم  او  چه   کسی  است!

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:4 توسط یوسف سلیمی |


با سلام به وبلاگم خوش امدید
امیدوارم بهتون خوش بگذره
هر چند تو غمخونه اومدید

اینم یه وبلاگ دیگمه
http://www.ghamkhone.blogsky.com/


HOME
E-Mail
BAHAR20


LinkDump

وبلاگ بردیا
ماهواره
آموزش ماهواره
مسج
بیا2دانلود
مخالف فیلترینگ
پیکنیک رفتن چند تا جوان عرب
118
118 کل کشور
عکس عکس شعر
مصطفی صدیر
ایرانیان در اینگلیس
مصطفی صدر , سیاست مدار قرن21
فیلتر شکن برای وبلاگ
فیلتر شکن
به : آقاي شهردار
دوست یابی
مزاحم تلفنی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

بهمن 1387

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386


Categories

داستانهایی از عشق و زندگی
اس ام اس
شعرهای های عاشقانه
جملات عاشقانه


Links

بانك اطلاعات سايبان
فرشته کوچولو
غم زیبا
پارس نایس
همه چیز در مورد کامپیوتر
گلدان
هر چی جاوا می خوایی
وبلاگ شهاب سیاست
غمکده
خفن تر از خفن
تا حالا شده...
غریبانه
بر باد رفته
عشق من
10 اشتباه وبلاگها
كليپ
موبايل و كامپيوتر
اس ام اس
aks
پرتال فرهنگی ایران
حميد فيزيك دان
هفته نامه بهبهان
افسون كودك طبيعت
آموزش هاي جنسي مورد نياز جوانان
دانلود کتاب
سکوت مرگ
وبلاگ داستانی
وبلاگ اون یکیم
آپلود
آسان دانلود
دانلود نرم افزار
دانلود نرم افزار از محمد علوی در ریپیدشر
کام و موبایل
همه چیز کام و موب
حذف ای دی از یاهو
anti
گالری عکس انیمیشن
آپلود فایل.system
خرید و فروش ماهواره
بی نصیب
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهار20


فالنامه

FreeCod Fall Hafez