|
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت |
|
به غمخونه خوش آمدید |
تو این روز گار تنگ خیلی سرم خرد به سنگ گناه نه از من بود نه سنگ روزگار بود به همه تنگ مثل اینگه منم یه کم شاعر شدم....ادم وقتی دلش میگیره انگار یه صدایی از درون اون رو به سخن گفتن وادار میکنه...حالا اگه یه گوش شنوا و یه دل همراه داشته باشه که چه بهتر و اگرم نباشه همین گفتن برای خود هم گاهی خیلی ادم رو سبک میکنه. . .بچه که بودم یادمه مادرم یه جفت کفش ورنی قرمز برام خریده بود و من کلی براش ذوق میکردم و یه سره تمییزش میکردم و یه جا قایمش میکردم تا کسی نپوشه ... کفش کهنه ام رو هم لنگش رو انداخته بودم تو چاه نزدیک خونمون تا مجبور بشن برام یه کفش نو بخرند هیچوقت اون خوشحالی رو یادم نمیره.....شبها انقدر بیدار میموندم تا پدرم از سر کار بیاد و براش سفره بچینم اخه پدرم ۱۲ شب شیفتش تموم میشد و تا به خونه بیاد ساعت یک و نیم میشد ...تازه بعدش با هم میوه میخوردیم کجایی پدر که چقدر دلم برای شانه هات تنگه .. .شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ....و کلی صحبت میکردیم مادرم هم هی میگفت بابا مگه تو خواب نداری دختر ....نمیدونست یه روزایی میاد که دخترش راستی راستی خواب به چشماش نمیاد....این روزا هیچی خوشحالم نمیکنه نه اهل خونه رو بگم خرید وسایل خونه یا لباس یا هر چیز دیگه ای اصلا خوشحالم نمیکنه ...مثل اون موقعی که کفش ورنی قرمز رو برام خریده بودند....گاهی روح ادم چقدر خسته میشه همه تعجب میکنند و میگن چرا چیزی نمی خری اخه یه روزایی بهترین تفریح من خرید لوازم منزل بود و در حال عبور از جلوی مغازه ها تا وسایل خانگی فروشی میدیدم استپ میکردم و بیشتر اوقات خرید میکردم اما الان هیچ اون حس و حال رو ندارم دیگه هیچ وسیله ای برام جذاب نیست و نیازی برای خرید لباس نمیبینم ... .اطرافیانم رو میبینم که چقدر در تکاپو هستند و چقدر برای خرید فلان لباس یا فلان وسیله دست و پا میزنند و خوشحالی میکنند اما چرا من دیگه اون حس رو ندارم . ..اون حس رو گم کردم یه جورایی...شاید بگید حتما افسرده شدم اما نه . .موضوع افسردگی نیست موضوع اون حس که من خیلی وقته دیگه برام جالب نمیاد .... .دیگه برام نوع لباس و نوع مارک و مد مهم نیست ....اما اون حس خوشحالی بچه گیم رو دوست دارم و دنبالش میگردم اما نمیدونم کجای این زندگی جاش گذاشتم .. .تو گذر از کدوم کوچه باغ زندگیگذاشتمش.تو کدوم کنجاتاق ...کنار حوض؟یا تو ی باغچه خاکش کردم و یادم نمیاد یعنی انقدر فراموشکار شدم..... یاد اون چاه ابی میفتم که تو خونه داشتیم و یه دسته داشت و یه سطل لاستیکی سیاه با طناب بهش وصل بود و سطل اب رو به چاه می انداختم و چرخ رو میچرخوندم و نفس زنان یه کم اب از چاه ته سطل بیرو ن میکشیدم و تو داغی روزهای گرم تابستان به سر و صورتم میزدم تا خنک بشم اما الان اب رودخونه هم دیگه این داغی روزگار رو خنک نمیکنه ....شبا یه چراغ زنبوری که وقتی روشنش میکردیم چقدر شا پرک دورش میچرخید...کجا رفتند اون شاپرکا ....غروبا اب و جارو میکردیم و بوی خاک نم زده بلند میشد و چقدر من اون بوی خاک رو دوست داشتم ... .چرا دیگه خاک نم زده بوی اون موقع هارو نمیده .... یه اشکنه ساده به قول مادرم ابگوشت بی پدرو مادر چقدر بهمون مزه میداد اما الان جوجه کبابم مزه نداره... .همسایه ها که تلویزیون نداشتند دوشنبه ها که سریال تلخ و شیرین میداد و ثریا قاسمی نقش افروز رو تو اون سریال داشت رو خیلی دوست داشتند و با کلی نخود و کشمش و تخمه افتابگردون میومدند خونه ما و شب نشینی و همه با هم میشستیم و نگاه میکردیم و دختر و پسرای دم بخت هم برای هم هی خجالت میکشیدند و دخترا هی پشت چشم نازک میکردند و پسرام زیر زیرکی به دلبرشون نگاه میکردند... و بزرگتر ها هم به روی خودشون نمیاوردند و چه لذتی از صحبت کردن از قدیما میبردند....دیگه اون جمع های بی ریا کو..... دارو ندار همه خیلی بود یه موتور گازی بود .....اما چه صفایی بود برای دیدن هم برای مناسبتی کله قند میبردند نه سکه بهار ازادی و تراول ....اما با همون کله قند چقدر هم قدر دان هم بودند .....دلم برای بچه گیم تنگ شده.....همه منتظر نامه رسون بودند و هر کی زود تر نامه رو از نامه رسون میگرفت میدویید تا به صاحب نامه مژده بده که بیا نامه پسر سربازت اومده....اما الان دیگه تا نامه اداری یا سندی چیزی نداشته باشی نامه رسون رو نمیبینی.....یه دایره می کشیدیم و قانیه بازی میکردیم لی لی و هفت سنگ و طناب بازی و وسطی بازی میکردیم. .خاله خاله بازی و با ماژیک عروس خانم رو ارایش میکردیم.....لی لی لی لی های تو عروسیا..... امروز جهاز برونه ...فردا چار عروس رو میخوان برش بزنند .. ..عروس و ببرن بند اندازون ....ساق دوشای داماد داماد و ببرن حمام دامادی ... .کو اون همه صفا و یک رنگی....همش جاشو داده به کلاس بالا بودنها و تظاهر کردنا ....دیگه خواهر به خواهر فخر میفروشه ...دیگه همدلی مثل اون موقعها نیست .... میگم چرا دلم گرفته ..حق دارم بس ..اینهمه چیزای خوب رو از دست دادیم و دیگه خبری از اونا نیست ....

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 1:38 توسط یوسف سلیمی |
گوییا عزم ندارد که شود روز امشب یا در اید ز در ان شمع شب افروز امشب گر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که او بر من خسته بگرید ز سر سوز امشب مرغ شب خوان که دم از پرده عشاق زند گو نوا از من شب خیز بیاموز امشب
+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 1:34 توسط یوسف سلیمی |
ماجرای دل مردم نشسته فارغ و من در بلای دل دل درد مند شد ز که جویم دوای دل از من نشان دل طلبیدند بی دلان من نیز بی دلم چه نوازم نوای دل رمزی بگویمت ز دل ار بشنوی به جان بگذز ز جان که زود بینی لقای دل...۱ دل را ز هر چه هست بپردازو صاف کن تا هر چه هست بنگری انر صفای دل گر در دل تو جای کسی هست غیر دوست فارغ نشین که هیچ نکردی به جای۲ دل دل عرش مطلق است و بر او استوای۳ حق زینجا درست کن به قیاس استوای دل بر کرسی وجود چو لوحی است دل ز نور بر وی نوشته سر خدایی خدای دل گر دل به مذهب تو جزین گوشت پاره نیست قصاب جو که به ز تو دانند بهای دل دل تخته ایست بسته بر او مهد کبریا این عقل و نطق و جان همه رنگ و ردای دل کیخسرو ان کس است که حال جهان بدید در نور جام روشن گیتی نمای دل بیگانه را به خلوت ما در میاورید تا نشنوید واقعه اشنای دل چون افتاب عشق بر اید تو بنگری جان ها چو ذره رقص کنان در هوای دل بگذر به شهر عشق که بینی هزار جان دل دل کنان ز هر سوی و گویی که :وای دل از راه دل گذر نباشد به هیچ روی سلطان دل است،روی که پیچد ز رای دل نقد تو زیر سکه ی معنی کجا نهند چون اهن تو زر نشد از کیمیای دل گر نشنوی حکایت این دل شگفت نیست افسرده خود کجا شنود ماجرای دل توضیحات ....۱....لقا....روی ۲..به جای...در اینجا در حق ،در باره ی ۳...استوا....قرار گرفتن ..برابری .اعتدال .

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 1:24 توسط یوسف سلیمی |
مست و هوشیار محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت:مستی ،زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست،ره هموار نیست گفت:می باید تو را تا خانه قاضی برم گفت:رو صبح ای،قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت:نزدیک است والی را سرای،ان جا شویم گفت:والی از کجا در خانه خمار نیست؟ گفت:تا داروغه را گوییم،در مسجد بخواب گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست گفت:دیناری بده پنهانی و خود را وارهان گفت:کار شرع،کار درهم و دینار نیست گفت :از بهر غرامت ،جامه ات بیرون کنم گفت:پوسیده است،جز نقشی ز پود و تار نیست گفت :اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت:در سر عقل باید ،بی کلاهی عار نیست گفت :می بسیار خوردی ،زان چنین بی خود شدی گفت:ای بیهوده گو،حرف کم و بسیار نیست گفت:باید حد زند هشیار مردم،مست را گفت:هشیاری بیار ،این جا کسی هشیار نیست
+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 1:16 توسط یوسف سلیمی |