این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد...

* من چه می دانستم دل هرکس دل نیست...
|
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت |
|
به غمخونه خوش آمدید |
فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند... شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست..... گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ...... دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟ وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی به که باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ سینه ها جای محبت همه از کینه پر است . هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید . نیست یک تن که در این راه غم آلوده قدمی را به محبت پوید . خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است ٬ خنده ها میشکفد بر لب ها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی . از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست ؟ سخن از عشق مگو ٬ عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟ گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی ٬ دست گرمی که از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ٬ در دل چاه گر سر کنی یا از سر غم آه کنی ٬ خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند . درد خود را در دل چاه مگو ٬ چاه با من و تو هم بیگانه است گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید
تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای
خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که
به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...

در هرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی
شنیده می شد...تو بهارم شدی...بهار با تو جان گرفت ... تابستان
با بودن تو هست شد ... پاییزچشمان هفت رنگش را از تو گرفت و
زمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را... تو برایم فرشته ـ عشق
شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی... تو قلبم را خرد کردی ووجودم
را سوزاندی ...
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:41 توسط یوسف سلیمی |
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست؟ نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است؟ چرا مردم نمی دانند که در گل های نا ممکن هوا سرد است ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:40 توسط یوسف سلیمی |
خسته ترین خسته ها...
..که بی رمق سمت تو میرود ... خسته ام از همه چیز ... حتی از عشق ... از کلام واقعی بیان از شعرهای بی معنا خسته از خود و تنهایی ... من بی تو چه تنهایم .... خسته و نا امید چشمانی را به امید دید نت باز کردم ... باشد که تو تاب من را سر آوردی خسته ترین خسته ها منم منم که دل به عشق رسوایی تو بستم من ...خسته ام از انتظار آمدن تو ... من خسته ام از ند ید نت ... باشد که صبرم را لبریز کرده ای .... ....سایه های مشکی ....هر طرف رخ من سیاه است ..... اما چشمانم را سایه نزده اند .....هر د و چشم اشکبارم را .. ..سایه هم بزنند چشمانم را با اشکهای خود سیاهی قلم را پاک میکنم ..... رد پای اشکها بر رخسارم نمایان است ..... رد اشک بر دو گونه ی سیاه من پیدا است .....چشمان زیبایت را به آن بدوز .... نگاهی به رخسار سیاهم کن ....جز عشق تو در تاریکی چهره ام چیزی نمایان نیست..... ابلیس نما ... در چند لحظه زیبا ظاهر شود و من را تا ابد در زشتی رها کند ....می ترسم ...آری او خود ابلیس است که مرا زیر نگاه خود میشکافد ....دستانش را بر شانه ی تکیده ام می گذارد ....د اغ است و سوزان ... دارم آتش میگیرم ...او به من هر لحظه نزدیکتر میشود .....من را در آغوش میکشد ....در اغوش ابلیس به خاکستری سیاه بر آمدم ...من در آغوش مخوف او سوختم ..... شکستی بالم را... زندانی قفسم کردی دریچه ی عشق را به رویم بستی پر زدی و باز هم بالم را شکستی.... از وادی عشق گریزانم کردی ... دل را شیفته ی دیوانگی کردی ... گذشتی از من ساده اما تولد بعد از مرگم را تماشایی کردی ....
شعر من واژه ی خسته ایست ![]()
![]()

بر چهره ا م سایه زد ه شده است![]()
![]()

چیزی من را با چشمانش می پاید .....خدایا میترسم ...می ترسم ابلیس باشد ...
![]()
![]()

شکستی بالم را ....
![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:35 توسط یوسف سلیمی |
عشق *

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:11 توسط یوسف سلیمی |
از کسی نمي پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید از عادات انسانیش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رودرروی در آید تاب آورد بپذیرد وداع را درد مرگ را فرو ریختن را... تا دیگر بار بتواند که برخیزد " مارگوت بيكل " این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد... * من چه می دانستم دل هرکس دل نیست... چگونه خاک نفس می کشد؟... بیندیشیم... شکوه رستن اینک " طلوع فروردین " گداخت آن همه برف دمید این همه گل شکفت این همه رنگ... زمین به ما آموخت ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم که پای پس نکشیم که پای پس نکشیم... مگر کم از خاکیم مگر کم از خاکیم... نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم ما چرا نفس نکشیم ما چرا نفس نکشیم؟.... "فریدون مشیری" حضور هيچكس در زندگي ما اتفاقي نيست خداوند در هر حضور جادويي نهان كرده است براي كمال ما خوش آن روز كه دريابيم جادوي حضور يكديگر را... فرت و فرت از كائنات و جهان هستي طلب هيجان مي كنيم... زرت و زرت از تكرار هرروزه و كمبود تنوع مي ناليم... يه هو تقي به توقي مي خوره و يه هيجان درست و حسابي سر راهت سبز ميشه... بعد احساس مي كني تبديل به يه پر كاه شدي درگير در يه گردباد بزرگ... گردباد كه ميگم يعني واقعن گردباد... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل... بعد از اين كه كلي به خودت فشار آوردي و غرق تفكر شدي تازه موقع فيوز پروندنه و تصميم ميگيري خودتو بسپاري به زمان و حوادث اينجاست كه حس فوق العاده اي بهت دست ميده... *** خدايا روز و شباتو شكر *** * شاملو... شاملوی نازنین... با دیدن این عکست دلم بدجور گرفت...
در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان صبور... سنگین... سرگردان... فرمان ایست داد. چگونه می شود به مرد گفت که زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده است... ! چه كسم من؟ چه كسم من؟ كه بسي وسوسه مندم گه از آن سوي كشندم گه از ايـــن سوي كشنــدم نفسي آتـــش ســوزان نفسي سيـــل گريــزان ز چه اصلـم ز چه فصلم به چه بازار خرندم؟ نفـــسي همره مــاهـم نفـــسي مـــست الهــــم نفـــسي يوسف چاهـــــم نفسي جمله گزنــدم نفسي رهــزن و غـــولم نفسي تــند و ملـــولم نفسي زين دو بــــرونم كه بر آن بام بلنــــــدم



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 4:44 توسط یوسف سلیمی |
دو سال پيش در يكي از كلاسهاي دروس عمومي توي دانشگاه بحثي بين همكلاسيها در گرفت موضوع بحث اين بود كه وجود مهريه اصلا كار درستي هست يا نه و اگر درسته بايد چه قدر باشه. مي دونيم كه متاسفانه در جامعه ما اكثرا مهريه ها خيلي بالا و خارج از توان داماد تعيين مي شه، هدف اين مطلب پيدا كردن فرمولي براي حل اين مسئله هست. برگرديم به كلاسي كه گفتم، توي اون كلاس پسراي كلاس اكثرشون نظرشون اين بود كه اين كار يك ظلم در حق پسرهاست و خانواده دختر به اين شيوه به طريقه محترمانه اي دخترشون رو قيمت گذاري مي كنن و مي فروشن به آقاي داماد. توجيهشون هم اين بود كه در شرايطي كه خانمها هم مثل اونا مي تونن كار و تحصيل كنن اين بي انصافيه كه با اينهمه مشكلات اشتغال و مسائل اقتصادي مبلغ كلاني هم داماد به عروس خانم بدهكار بشه اكثر پسرا مي گفتن كه بايد شرايط ازدواج توي ايران مثل كشورهاي غربي بشه كه مهريه وجود نداره و حرفاي ديگه... برعكس دختر خانوماي كلاس همه طرفدار وجود مهريه بودن و اينو حق خودشون مي دونستن و رجوع ميكردن به توجيهات اجتماعي و شرعي. توي اون كلاس چند تا نظر دادم كه اينجا مي نويسم: به اعتقاد من شروع اين ماجرا بر مي گرده به دوراني كه امكان كار و تحصيل براي زنان وجود نداشته يا خيلي محدود بوده، زنان در صورت جدايي از همسرشون به علت عدم امكان اشتغال نياز به پشتوانه اي براي ادامه زندگي خودشون داشتن. درسته كه امروزه در عصر مدرن امكان كار و تحصيل نسبت به عصر حجر! و دوران كشاورزي براي خانمها بيشتر شده ولي به اعتقاد من و خيلي از فعالان اجتماعي: اولا به هيچ عنوان فرصتهاي اجتماعي و حقوقي و شغلي براي خانمها قابل مقايسه با مردا نيست و امكان اشتغال و تامين نيازهاي مختلف زندگي براي يك زن به مراتب كمتر ازمرده در ثاني آسيبي كه يك زن به خاطر جدا شدن مي بينه خيلي بيشتره، تو جامعه ما مرداني كه از زنشون جدا شدن خيلي راحتتر از زناني كه طلاق گرفتن وارد يك زندگي مشترك جديد ميشن. با اين توضيحات به اعتقاد من نبايد در لزوم وجود مهريه شك داشت بلكه مساله اصلي ميزان اون و نحوه محاسبه مقدار مهريه است. توي اون كلاس يه فورمول به ذهنم اومد و گفتم كه الانم فكر مي كنم روش درستي باشه: ميزان مهريه تابعي از دو متغير مستقل بايد باشه يكي ميزان درآمد آقا داماد و ديگري طبقه اجتماعي و ثروت خانواده عروس خانوم. حالا چه طوري حساب كنيم؟ روش اول: محاسبه بر مبناي درآمد آقا دوماد: پيشنهاد من اين بود كه در آمد همين ماه اخير آقا داماد در 12 ماه و بعدش در 10 سال ضرب بشه: حقوق يك ماه دوماد × 12 ماه × 10 سال = مهريه بر مبناي حقوق داماد مثال: 500.000 تومن × 12 × 10 = 60.000.000 تومن تو اين مثال آقا دوماد حقوقش 500 تومن بوده مهريه مي شه 60 ميليون تومن يا با مظنه الان بازار حدوداي 300 سكه طلا!!! روش دوم: محاسبه بر مبناي ثروت خانوادگي عروس خانم: روش اول به نظر من مهمتره ولي روش دوم هم كاملا درسته. منطقي كه من دارم اينه كه اگه كسي از يه خونواده اي دختر مي گيره، اگه ازش جدا بشه بايد بتونه يه زندگي در شان دختر براش فراهم كنه، به اعتقاد من زن بعد از جدا شدن از همسرش حداقل زندگي كه بايد داشته باشه امكاناتيه كه قبلا در خانواده پدري از اونا برخوردار بوده كه عموما گرانترين اين امكانات مسكن و وسيله نقليه هست با اين حساب: قيمت خانه مسكوني پدر عروس + قيمت خودرو پدر عروس= مهريه بر مبناي ثروت خانواده عروس خانم الحمدلله توي اكثر شهرهاي كوچك توي اكثر خونواده ها مبلغ حاصل از فرمول دوم از فرمول اول كمتر مي شه و با اين حساب مهريه در حدود 200-300 سكه شايد مطلوب باشه. ولي براي شهرهاي بزرگ و خانواده هاي ثروتمند من يه فرمول سوم اختراع كردم كه نظر هر دو طرف را برآورده مي كنه: مهريه=۴/{(قيمت خانه مسكوني پدر عروس+قيمت خودرو پدر عروس)+(حقوق يك ماه دوماد×12× 10)٣} با اين فرمول ميشه نزديك 75 ميليون كه ميشه حدود 350 سكه ايشالله مباركه!!!! ضمنا اين فرمول ميگه اگه از خانواده خيلي ثروتمند زن مي گيري مهريه بالا طبيعيه ها ... پس اگه نمي خواي از اول نرو دنبالش.
اول از همه بگم كه اين مطلب طنز نيست و خيليم جديه ولي مي دونم بعضي جاهاش خندتون مي گيره!
به علت اينكه اهميت توان مالي دوماد بيشتر بود ضريب 3بهش دادم.حالا اگه اين آقا دوماد كارمند فوق الذكر بره خواستگاري يه عروس خانوم كه باباش خونش 100 ميليون و ماشينش 10 ميليون ميارزه مهريه ميشه چقدر؟
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 20:42 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:42 توسط یوسف سلیمی |

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:38 توسط یوسف سلیمی |

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:36 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:29 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:16 توسط یوسف سلیمی |
![]()
شاید سوالم خنده دار باشه ولی کاش می شد همه ما آدما یه جوری اون و تجربه می کردیم
..چون اینجوری قدر زندگی بیشتر می دونستیم و از تموم لحظات زندگی استفاده می کردیم..من مرگ و تجربه کردم یه بار هم نه بلکه چند بار
...حالا این که چرا سرم به سنگ نمی خوره و آدم نمی شم بماند
...تجربه ی تلخ و ترسناکی که الان دیگه واسم خیلی جالب و شیرینه..یه دوست داشتم تو دبیرستان به اسم فریبا ...دختری که واقعا فریبا هم بود با چشم های عسلی و مو های بور
..با فریبا روزهای خوب دبیرستان و سپری کردیم ...و خاطره های خوب با هم بودنمون و تو دفتر خاطرات مون ثبت کردیم واسه روز مبادا ..فریبا به خاطر بیماری سرطان همه چیزو بوسید و از این دنیا دل کند و رفت
....بعضی وقت ها بد جوری هوایی می شم..دلم واسش تنگ می شه
...و هر وقت که اینجوری می شم جاتون خالی تا صبح با ارواح می ریم گردش و تفریح
...اما دیشب یه خواب عجیبی دیدم البته این خواب و قبلا هم دیده بودم
...خواب دیشب من به اندازه هزاران کتاب واسم با ارزش بود..خواب دیدم که مردم و عمرم تموم شده
...مرگ و با تموم و وجود حس می کردم ...می دونم که الان خیلی ها می گن ای بابا ما از این شانس ها نداریم
...ولی من تو تموم مراسم خودم شرکت داشتم ..حتی درخت بیدی و که همیشه ارزوش و داشتم تو خواب می دیدم...جسم خودم و می دیدم که تو یه گوشه ای از زمین افتاده و حتی خود من هم نمی تونستم کاری واسش بکنم تا شاید به زندگی برگرده...جالب بود من که همه جوره مواظب خودم بودم دیگه اونجا بی خیال جسم خودم شده بودم..می دونستم که آخره خط..و چه بخوام چه نخوام بایدتو تابوت چوبی که آماده شده بود دراز بکشم وبرم به جایی که اصلا دوست نداشتم.
..من تو بیداری از اسم تابوت هم وحشت می کنم ولی اونجا دیگه گریزی نبود چون جسم من دیگه متعلق به خودم نبود من از اون جدا شده بودم..حس عجیبی داشتم بیان کردنش خیلی سخته..همه ی مراسم داشت به خوبی انجام می شد که یه دفعه صدایی شنیدم...پریسا..پریسا...نه صدای فرشته هایی که از حال و احوال دنیات می پرسند و این که چیکار کردی نبود.
..البته این هم صدای یه فرشته بود که من هیچ وقت اون طور که باید قدرش و ندونستم...آره با صدای گرم و مهربون مامان از خواب بیدار شدم...اگه مامان به دادم نرسیده بود احتمالا تا حالا مراسم خاکسپاری تموم شده بود...وقتی مامان بیدارم کرد صورتم خیس خیس بود تا گفت چی شده پریدم بغلش و بوسیدمش و مثل دیوونه ها گریه کردم درست مثل دوران کودکی.
..اعصابش به هم ریخت و گفت باز چی شده دختر دیوونه تو آخرش من و می کشی و راحت می شی ..کلی باهاش حرف زدم و گریه کردم آخرش بوسم کرد و گفت بلند شو نمازم قضا شد...دلم می خواست مثل همون دوران بچگی چادر نماز کوچیکم و بدازم سرم و کنار مامان بشینم و نماز بخونم..ولی یه جورایی خجالت می کشیدم چون خیلی وقت بودکه دیگه نماز نخونده بودم
...البته من همیشه با خدا حرف می زنم تو خلوتم کلی باهاش صحبت می کنم واسش نامه می نویسم از دلتنگی هام می گم ولی فقط به زبان شیرین فارسی.
..میدونم که همه ی اینا یه هشدارواسه بیدار شدن از خواب...الان احساس خوبی دارم شارژ شارژم...خوشحالم به خاطر این که خدا به من هم فرصت زندگی کردن و داده ...خوشحالم که هستم و می تونم از تموم زیبایی های دنیا استفاده کنم...باید روزهارو دریابیم...باید زندگی کنیم و یاد بگیریم که عشق بورزیم باید طوری زندگی کنیم که هنگام مرگ حسرت هیچ چیزی و نخوریم....الان که اینارو می نویسم ساعت 10وامروز مامان قرار تکلیفم و روشن کنه...خلاصه این که اگه ندیدمتون بدونید خوابه تعبیر شده



+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 4:56 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 4:49 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 4:32 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 4:31 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 4:27 توسط یوسف سلیمی |

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 3:26 توسط یوسف سلیمی |

پاییز فصل عاشقی و دلتنگی و بی قراری
پاییز فصل بهانه های شاعرانه و حس های عاشقانه
فصل بی قراری دخترکی که تمام رویاهای عاشقانه اش را به اعتماد مسافری رهگذر سپرد
مسافری که سفر را نوعی ماندن می دانست و رفت که بماند
مسافری که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست داشت
و
امروز عاشقی.......بگذریم
مسافری که به هیچ یک از قرارهایمان پایبند نبود
ومن همیشه در پای دفتر شعرهایم تنها می ماندم
..
.
عاشق پاییزم
و
خش خش نفسهای آخرین آن را می ستایم
پاییز آغاز شکفتنم
و
فصل فروپاشیدنم
تولدم پاییز
و
مرگم نیز پاییز
زیرا
من قلبم را در گذرگاه یک عشق پاییزی جا گذارده ام
.....
....
...
..
.
اگه تبریک پاییزی یادت بره یقین می کنم که هیچ وقت عاشق نبودی
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 2:34 توسط یوسف سلیمی |
سازمان تبليغات اسلامي آمريكا اعلام كرد: جمعه ها مراسم نوحه خواني شهداي 11 سپتامبر برگزار مي شود. مكان:مهديه واشنگتن با حضور مداح اهل حال:حاج مايكل جكسون و حاجيه جنيفر لوپز هيئت رزمندگان غرب تگزاس
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 20:39 توسط یوسف سلیمی |
قلب تو درخت مقدسی است
که من در سایهء آن نشستم و آب زلال از کنارم می گذرد به دستهای غمگینم می نگرو و به خود می گویم کاش منهم همزادی داشتم... ولی هیهات همزاد من تنهایی من است...
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 16:53 توسط یوسف سلیمی |