فریادی که از آن هیچ گاه صدایی بر نمی آید...
همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهی به پشت سرت کن
شاید کسی در پی تو می دود
و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند
و تو هیچ وقت او را ندیده ای.....

|
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت |
|
به غمخونه خوش آمدید |
گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره
شکست عهد مودت نگار دلبندم برید مهر و وفا یار سست پیوندم به خاک پای عزیزان که از محبت دوست دل از محبت دنیا و آخرت کنده ام تتاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمن خون خواه خویش مپسندم اگر چه مهر بردیدی و عهد بشکستی هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان که من به پای تو در مردن آرزومندم بیا ، بیا صنما کز سر پریشانی نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم به خنده گفت که سعدی از این خطر بگریز کجا روم که به زندان عشق در بندم
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 2:57 توسط یوسف سلیمی |
اونی که می خواستم....
به پاي یک عشق جديد نشست و
چش روي آرزوم هميشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اوني كه مي خواستم مث اشك چكيد و
تو طول راه يهو يكي رو ديد و
صداي از ما بهتر و شنيد و
به خاطر هيچي ازم جدا شد
اوني كه مي خواستم دل ما رو بردو
تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و
يكي ديگه تو روياهاش خدا شد
اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و
بين گلا يه گل تازه چيد و
به اوني كه دلش مي خواس رسيد و
مثل تموم مردا بي وفا شد
اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و
يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و
منكر مجنون شد و كوه و دشت و
منكر عشق و بودن با ما شد
اوني كه مي خواستم زير قولش زد و
با يكي ديگه پيش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزيز تر از ديروز و از حالا شد
اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و
پيغام دادش كه ديگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه كرد و
غيبش زد و يك دفعه كيميا شد
اوني كه مي خواستم ما رو بد شناخت و
هستي شو پيش يكي ديگه باخت و
قصر من و با يكي ديگه ساخت و
شكر خدا باز ولي پادشا شد
اوني كه مي خواستم من و داد به باد و
رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و
زد زير عشقش تا يادش نياد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اوني كه مي خواستم من و زد كنار و
خزونشو يه جوري كرد بهار و
قايم شدش تو يه عالم غبار و
تقدير ما مثل موهاش سيا شد
اوني كه مي خواستم آخرش گم شد و
بازيچه ي چشماي مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توي خيال كس ديگه جا شد

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 2:56 توسط یوسف سلیمی |
می دونم قرار بود فقط بي قرار من باشي وروزهاي مبادا كنار من باشي قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط، شبي ستاره ي دنباله دار من باشي كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است خيال مي كردم ماندگار من باشي سر قرار نبودي خمار برگشتم قرار بود كه چشم انتظار من باشي تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي... بدون اينكه كمي شرمسار من باشي چرا مرا به امان خدا رها كردي؟ به جاي اينكه خداوندگار من باشي 
رسيدن به تو خياله مي دونم
تو ميگي يه روزي مال من ميشي
اما موندت محاله مي دونم
تو ميگي شبا دعامون مي كني
چشمه چشات زلاله مي دونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كاملم هلاله مي دونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله مي دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله مي دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره مي ري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله مي دونم

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 2:54 توسط یوسف سلیمی |
عشق چيست؟ زندگي بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعي است. آيا من به خاطر اينكه به شما نياز دارم دوستتان دارم؟ يا به خاطر اينكه دوستتان دارم به شما نياز دارم؟ (اريج فرام) وقتي به كسي مي گوييد «دوستت دارم» به چه معني است؟ جوابها و تفاسير زيادي به اين سؤال وجود دارد. اما زماني كه اين سؤال را مي پرسيد اكثريت مردم مي گويند كه عشق يك حس است و در قالب كلمه نمي گنجد. مردمي كه عاشق شدن را تجربه كردند از يك احساس دروني شبيه خواب گرم و شيرين گاهي از گيجي و بي فكري صحبت مي دهند. مارازيتي دوناتلا روانپزشك از دانشگاه پيزا بيان كرده كه «ديوانه وار عاشق شدن براستي باعث بيماري رواني مي شود.» هميشه مردم مي پرسند «عشق واقعي را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زماني عشق آسيب به من مي زند؟» در تلاشي براي پاسخ به اين سؤالها، از مردمي كه احساس عاشقي را تجربه كردند سؤال شد و اين نتايج طبق تحقيقات انسان شناس پروفسور هلن اي. فيشر بدست آمد: مردمي كه عاشق شدند نيروي قوي را حس مي كنند كه سبب كشش اين دو جنس به هم مي شود، گاهي اين نيرو، كشش قوي فيزيكي است و به گفته روانشناسان عامل مهمي در عشق خيالي است. گاهي فراتر از اين بوده و تحقيقات جديد پيشنهاد مي كند بدنهاي ما فرايندهايي را ايجاد مي كند كه مطمئن مي شويم عاشق جنس مخالف شده ايم. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ زندگي بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعي است. عاشق شدن، دوست داشتن نيست بسياري مردم با كشش و جذب به همديگر مواجه شدند اما از آن ببعد شادتر زندگي نمي كنند چرا؟ چون بيشتر آنها كشش را با معني عشق اشتباه گرفتند. در مورد عشق مطالب زيادي وجود دارد اما اين مطلب در اينجا صحيح تر به نظر مي رسد. بياييد توضيحي در مورد عشق دهيم. وقتي كسي را دوست داريد ارزش زيادي براي آن شخص قائليد چون انتخابي كرده ايد و براي افزايش اين علاقه و عشق راههايي را پيشنهاد مي كنيد. همچنين آسايش و پيشرفت را در بالاترين الويت انتخاب دوست و عشقتان قرار مي دهيد. بله اين يك انتخاب است و نياز به جمع آوري اطلاعاتي داريد كه نياز به صرف زمان دارد. پس دلايل و چيزهاي زيادي بعنوان اولين نشانه عشق وجود ندارد. اگر چه در اين نمونه منظور از پيشنهاد راهكارهايي از سوي شما به اين معني نيست كه فداكاري كنيد يا از ابتكارات و تجارب ديگران محروم بمانيد. اكثر مردم «عشق ورزيدن» را به همراه «كمك از تجارب ديگران» بيان مي كنند. اما روانشناسان آشنا با رفتارهاي انساني، فهميدند كه «عشق ورزيدن» معناي ديگري دارد. زماني كه عشق مي ورزيد زندگي و شادي را بالقوه تجربه مي كنيد. از اينرو كساني كه عشق به ديگران مي ورزند، باارزش ترين هديه اي كه مي بايستي ارائه دهند: شادي، فهم و عشقشان براي زندگي است. براي ديگران اين چيزها باارزش تر از پول است، و هنوز آنها مايل به عشق ورزيدن بطور رايگان و آزاد هستند. پس اتفاق عجيبي مي افتد. با عشق ورزيدن، زندگي ديگران را با شادي، سرزندگي و فهم يا درك كه بخشي از وجود آنهاست، پر مي كنند. زماني كه همه اين چيزهاي خوب زندگي شخص را ارتقا داد، شخص آن احساسات را بروز مي دهد، شادي تولدي نو مي بخشد كه مي تواند بين هر دو آنها تقسيم شود. بنابراين با عشق ورزيدن، مردم به طور غيرارادي عشق را دريافت مي كنند، ولو اينكه آنها با اين قصد و غرض عشق نورزيده باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 2:35 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 2:33 توسط یوسف سلیمی |
یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 2:22 توسط یوسف سلیمی |
گر کسي را دوست داشته باشي نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني نمي توني دوريش را تحمل کني نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 2:7 توسط یوسف سلیمی |
رو به كوي خدا تنها ترين تنهاي تنهائي هايم سوار بر بال فرشتگان براي رهايي از اين جهان خلاصي از دست اين آدمها رو به جهاني ديگر جهاني كه در آن ديگر كسي اداي زندگي كردن را در نمي آورد كسي دل كسي را نمي شكند ديگر از اين اما و اگرها و شايدها خبري نيست هر چيزي كه هست همه محبت و عشق و علاقه زندگي به معناي واقعي ديگر از تنهايي و بي كسي خبري نيست فقط من هستم و خداي من زندگي اينجا چقدر زيباست
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 1:58 توسط یوسف سلیمی |
كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود ..
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 1:52 توسط یوسف سلیمی |
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي .
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ دست سردم گرمي دست تو را احساس مي دارد در حباب اشك ديدگانم لحظه ديدار مي بيند آتشين لبهايم از باغ لبانت بوسه مي چيند مژه بر هم مي زنم ، افسوس بار ديگر خواب مي بينم بر حرير آرزوها مي نويسم : عشق من برگرد بي تو از دنيا گريزانم بي تو از اندوه می ميرم ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید یک نفر در اب دارد می سپارد جان

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 1:28 توسط یوسف سلیمی |
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....
--------------------------
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
-----------------------------
آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.
------------------------------
بگذار سر به سينهء من تا بگويمت اندوه چيست عشق کدامست غم کجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمريست در هواي تو از آشيان جداست بگذار سر به سينهء من تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي درد مند را شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق آزار اين رميدهء سر در کمند را
----------------------------
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس .... تمام روزهايي که تنها بودي
-------------------------------
مهم نيست قشنگ باشي ،قشنگ اينه كه مهم باشي حتي براي يك نفر........
---------------------------
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست
ا----------------------------
ديروز...
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟!
-----------------------------
هيچ کس براي شکست خوردن نقشه نميکشد بلکه اين نقشه است که اگر اشتباه کشيده شود به شکست ميانجامد
--------------------------------
چگونه فراموشت کنم تو را که مرا از خرابه هاي هرزگي به قصر سفيد آرامش هدايتم کردي ................
آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و برايش شانه هايت را ارزاني کردي ...............
--------------------------
سيب سرخي را به من بخشيد و رفت عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بي مرووت گريه ام را ديد و رفت .........
-----------------------------
: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
--------------------
اي همراه بهترين روزهاي زندگيم نبودنت را باور نمي کنم با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي اي همسفر جاده تنهاييم ديري است که به اميد با تو يودن نفس مي کشم و به انتظار ديدار تو زنده ام با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي اي هم درد با غصه هايم هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم با اينکه مي دانم در کنارم نيستي اي هم دل با قلب شکسته ام قلبم براي تو مي تپد و تنها تو مي تواني مرهمي بر زخمهاي که
------------------------
نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش
--------------------------
پيمودن مسير ، خود هدف است .... يعني اينکه آنچه تو انتظار داري ، جلوي چشمانت است ، يعني اينکه فقط امروز وجود دارد و " فردا " نام ديگري ست بر تمام تنبلي هاي تو"
---------------------------
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.....
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است......
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.
---------------------------
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص
-------------------------
پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است
عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم
بسته ام در خم ابروي تو اميد دراز/ان مبادا که کند دست طلب کوتاهم/بامن راه نشين خيزو سوي ميکده آي/تادر آن حلقه ببيني که چه صاحب جاهم
چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني
قلب مثل دو تا اتاق ديوار به ديوار هست كه يكي از اتاقها غم و ديگري شادي. مي گن آرام بخند كه تو اتاق بقلي غم را بيدار نكني دن جاي پات ميان و ميرن .
ثمره عمر آدمي يك نفس است و آن نفس از براي يك همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يك نفس از براي عمري بس است
انسان عاشق زيبايي نمي شود بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست
پيش آتش دل شمع و پر پروانه يکيست گر به سر حد جنونت ببرد عشق "عماد" بي وفائي و وفاداري جانانه يکيست
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست حرم و دير يکي، سبحه و پيمانه يکيست اينهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظري است گر نظر پاک کني کعبه و بتخانه يکيست هرکسي قصه شوقش به زباني گويد چون نکو مينگرم حاصل افسانه يکيست اين همه قصه ز سوداي گرفتاران است ورنه از روز ازل دام يکي، دانه يکيست
اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند
زندگي مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره
--------------------------------------------
حکايت جالبي است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
---------------------------
سلامم به گرماي قلب تو دوست دلم لحظه اي با دلت روبروست بگو عاشقي تا سلامت کنم تمام دلم را بنامت کنم
------------------------------
من آهنگ غريب روزگارم غمي در انتهاي سينه دارم تمام هستيم يک قلب پاک است که آن را زير پايت مي گذارم...
--------------------------------
واسه گلي خاك گلدان شو كه اگه به خورشيدم رسيد، يادش باشه چطوري رسيده! درسته گل خوبه ، ولي ببين اون گل ارزش داره كه خاكش بشي
--------------------------------
اگه تمام خاک زمين باشي تنها مشتي از تو کافيست براي آنکه تا ابد بپرستمت
---------------------------
تو که در باور مهتابي عشق رنگ دريا داري فکر امروزت باش به کجا مي نگري زندگي ثانيه ايست وسعت ثانيه را مي فهمي مي شود مثل نسيم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقايق بزنيم بدونت تنها نيست تو خدا را داري و من آرامش چشمان تو را
-----------------------------
زندگي سخت نيست ما سختش ميكنيم ، عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميكنيم ، دل ما تنگ نيست ما تنگش ميكنيم ، دل هيچ كس از سنگ نيست ما سنگش ميكنيم
--------------------------------
هيچ گاه فاصله ها حريف خاطره ها نميشوند ، به يادتم . . .
-----------------------------
من آهنگ غريب روزگارم ... غمي در انتهاي سينه دارم ، تمام هستي ام يك قلب پاك است ... كه آن را زير پايت ميگذارم
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 1:5 توسط یوسف سلیمی |
ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد
*****
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
*****
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
*****
زندگي شهد گل است
ميخوردش زنبور زمان
آنچه مي ماند از آن
عسل خاطره هاست...
*****
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
*****
نشنو از ني ني حصيري بينواست
بشنو از دل دل حريم کبرياست
ني بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ي دلبر شود...
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 0:46 توسط یوسف سلیمی |
من همیشه با کسی موندم که دوستم داشته و هر دفعه پا گذاشتم رو احساسات خودم و به خاطر این که تحمل دیدن ناراحتیشو نداشتم احساس خودم رو نادیده می گرفتم. ولی حالا فکر می کنم : نه.... یعنی اونی موفق که ترحم نکنه و با اونی که خودش می خواد بمونه... اگر به حرف دلت گوش نکنی نه خوشبخت می شی نه موفق همیشه هم آرزو به دل تا آخر عمر می مونی و زندگیت همیشه پر از حسرت... همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند و تو هیچ وقت او را ندیده ای.....
فریادی که از آن هیچ گاه صدایی بر نمی آید...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 0:6 توسط یوسف سلیمی |
عشق..... عشق شوق مرگ فاخته ای ست برای رسیدن به دلباخته اش... التماس درختی ست به آب جوی... عشق لذت نهان است.انشای تن و روان است... زبان چشم است... دیوانگی عقل است.رسوایی قلب است... عشق جرات و دیوانگی ست... و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 0:2 توسط یوسف سلیمی |
براي همه لحظات جادويي متشكرم !
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:42 توسط یوسف سلیمی |
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . جملات کوتاه و عاشقانه :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!! دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم! قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!! به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی... آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند... خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ..... بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!! برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟! از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!! دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام.... محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه... نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را... اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون.... ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ... اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:38 توسط یوسف سلیمی |
تو را با صد هزاران حیله و نیرنگ تو را با کوله باری از خاطر ه هایت تو را با تمام وعده هایی پوچ و تو خالی ات فراموشت نخواهم کرد همیشه من یادت بودم و هستم یادت هست میگفتی: تو را من عاشقانه همچو یک مجنون تا زمانی که درون سینه تنگم ، می تپد قلبم دوستت دارم و با تو تا ابد هستم تو این را بارها گفتی و این هرگز نخواهد رفت از یادم و اکنون ، من ، در خزان خاطره هایم بسان باد گذر خواهم کرد از کنار وعده های پوچ و تو خالی ات و بدرقه خواهم کرد ، من ، وجودت را با هزاران آرزوی خوب و این را تو بدان هرگز با اینکه حتی بی خبر رفتی با اینکه در قلبم گل حسرت نشان کردی تو را نفرین خواهم کرد! فراموشت نخواهم کرد فراموشت نخواهم کرد
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:36 توسط یوسف سلیمی |
كاغذ بي خط روي ميز سياه زندگي من قلمي كه خون مي چكد از آن، در دستم و تقرير مي كنم بودنم را 
پر از نفرت و خواهش و التماس
التماس مرگش، كه از خدا مي خواهم آنكه زندگي ام را گرفت زندگي اش را بگيرد
چشمي پر از اشك، قلبي پر ازخاطره
در جنگ اين و آن
در جنگ عشق و عشق
در اين ميدان فنا ناپذير
كه تمام ظلمش را به من نشان داد
تمام نبودن ها را به من هديه كرد
ذهنم پر از تشويش است تشويش فرداها
فرداهايي كه به سراغم مي آيند، بي آنكه بخواهم
چشمهايم را مي بندم و دستانم را به تو مي سپارم
مرا ببر، به جايي كه گرماي جانبخش خورشيد را بتوان احساس كرد
شاید امشب سوي آسمانها پرواز كنم
از همين كاغذ سپيد و قلم خونين
خواهم مرد، خواهم مرد، خواهم مرد
با من بمان، با من بخوان
اگر مرا عاشق هستي
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:33 توسط یوسف سلیمی |
سوسوی امید در نگاه مانیست یک ماهی آزاد در این دریا نیست
شاید همگی ز بی هوایی مردند دیدید کسی به فکر ماهی ها نیست
من ازگفتن كلمه دوست دارم سيرم به اون كسي كه بايد دل ببندم بستم اين غرور نيست كه به كسي نميگم دوست دارم من نميخوام به كسي تمسخر بكنم من عشقم پاك و سادست .نه سنگ دلم نه بي رحم نه مغرور قصه هاي دل كندنمو دريا ها ميدونن موجها ميدونن ساحل بيكسي ها خوب ميدونن ميدوني من از چه نسلي ام از كدوم دريا صحبت ميكنم نه نميدوني ؟ دوست دارم رو روي دريا مينويسم روي موجها روي ساحل مرطوب روي قلب خستم
منم من ناله مرغ شبانه منم من توي غربت توي پايز منم من قصه تلخ شكستن منم من از هواي گريه برفي درديم چوخ تو اورائيم ده بيلن يختو بيلن يختو گوزلريمنن دام دام ياش آخار سيلن يختو سيلن يختو چند روزي ست دلم تنها و غمگين ست وهمه دريغ از من ... د لم مي خواست ميان اين غمها سر بر شانه گوشه اي آشنا ميگذاشتم .... ولي افسوس افسوس....
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:25 توسط یوسف سلیمی |
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:11 توسط یوسف سلیمی |