|
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت |
|
به غمخونه خوش آمدید |
مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد. زن مکالمه را کشف کرد و شایعه اختراع شد! مرد کشاورزی را کشف کرد و غذااختراع شد. زن غذا را کشف کرد و رژیم غذایی را اختراع کرد! مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد. زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد! مرد تجارت را کشف کرد و پول رااختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خرید کردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را کشف و اختراع کرد. ولی زن همچنان مشغول خرید بود.
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:17 توسط یوسف سلیمی |
متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:33 توسط یوسف سلیمی |
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:33 توسط یوسف سلیمی |
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:32 توسط یوسف سلیمی |
هر بار که پيشم ميومد بهش ميگفتم اگه کسه ديگه اي رو به جز من دوست داري به من بگو من تو رو ميبخشم . و او خنده اي ميکرد و ميگفت من به جز تو کس ديگري رو دوست ندارم . تا اينکه يک روز با گريه به سراغم آمدي و به من گفتي من را ببخش من به تو دروغ گفتم من کسه ديگه اي رو دوست داشتم . منم خنده تلخي کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم . من هم تو را نميبخشم
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:32 توسط یوسف سلیمی |
اگر پرنده اي را دوست داري رهايش كن اگه تو را دوست داشت و عاشقت بود بر مي گردد ولي اگر برنگشت بدون كه هيچوقت دوستت نداشته
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:31 توسط یوسف سلیمی |
آن روز كه دلم پيش دلت بود گرو دامان مرا سخت گرفتي كه مرو شمع سوزان توام اينگونه خاموشم مكن از كنارم مي روي فراموشم مكن
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:31 توسط یوسف سلیمی |
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم، موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم، موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم، موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم، حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:31 توسط یوسف سلیمی |
عشق ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست... عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و او هرگز نفهمد چرا خیس نشد....
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:30 توسط یوسف سلیمی |
«انسان عاشق زيبايي نمي شود بلكه آنچه عاشقش مي شود زيباست.»
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:30 توسط یوسف سلیمی |
مادرم نمیخواهم هیچ روزی را روز مادر بنامم ، برای من هر روز ، روز مادر است. هر ساعت و هر لحظه من به مادرم عشق می ورزم و او میداند و چشم میپوشد با بزرگواری از قصور فرزندش در نمایش این عشق و او میداند که من هنوز هم ، گرمای آغوش او را با هیچ چیز این دنیا عوض نمیکنم.
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:29 توسط یوسف سلیمی |
یک شب تو خواب گریه کردم خیلی گریه کردم.فکر کنم داشتم خون گریه می کردم چون وقتی از خواب پا شدم پشت پلکم خونی بود و روی پنجره مه خون آلود تنهایی نشسته بود.خواب خیلی بدی دیده بودم خواب دیده بودم که واسه همیشه تو را از دست دادم و تو غربت بی تو رها شدم. آنقدر دنبالت دویده بودم که با نفس نفس از خواب پاشدم.الان که به یاد اون شب می افتم خندم میگیره چون بعداز اون روزی که واقعـاً تو را از دست دادم حتی فرصت نکردم یک قطره اشک بریزم.خیلی دوست دارم می تو نستم دوباره عطر نگاهت را حس کنم و الان پیشم نشسته بودی اما حیف که به مرگ کسی راضی نمیشم.زندگی که تو جهنم دارم از آتشی که به جونم زدی سوزنده تر نیست.
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:29 توسط یوسف سلیمی |
اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمی دم که ساکتت کنم...ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:28 توسط یوسف سلیمی |
عاشقم ، عاشق تو عاشقم ، عاشق آن روزهایی که به خاطرت با چشمانی پر از اشک به جاده های انتظار پر می کشم ... آری ، عاشقم به خاطر دیدنت ، دیدنت حتی برای یک لحظه شکست را نمی پذیرم ، چون هنوز هم عاشقم سکوت را نمی شکنم ، چون با سکوت عشق را مجسم می کنم چه زیباست عاشق شدن ، و چه زیباست عاشق تو شدم عشق تو برایم سر پناه است ، سرپناه تمام غم هایم ! می دانم دلم پریشان است ، می دانم دلم در راستای رفتن است می دانم عاشق شدم ؛ می دانم عشق یعنی چه ! می دانم سرپناهمی و می دانم دلم برایت تنگ است ولی نمی دانم عشق برایت چه مفهومی دارد .... نمی دانم عزیزم عاشقم ، عاشق با تو ماندن ... عاشق با تو رفتن به اوج سرزمین عاشقان لحظه ای که با تو باشم ، برایم رویایی بیش نیست ! رویایی که امید دارم سرانجامش حقیقتی نهان شود . حقیقتی که باورش سخت است برایم و باور نکردنی ... باورم نمی شود که عاشق شدم ، باورم نمی شود که در آن سوی خوابم آری باورم نمی شود که عاشق شدم ، عاشق فرشته ای که شاید روزی وداعش را پرستوهای عاشق برایم خبر دهند !!! با همه حال سراب عشق و عاشق ماندن را نیز قبول دارم ... آری عاشقم ... عاشق تو
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 7:45 توسط یوسف سلیمی |
از امشب خواب هايم براي تو از اين پس با چشمهاي باز مي خوابم از اينجا به بعد چشمهايم از تا غروب نگاه هاي آشنا مي آيد و مي رود كه بيايد از طلوع چشمهايي كه نديدم از اينجا به بعد كه تو چترت را نو مي كني ، من از راههاي پر از چتر رفته بر مي گردم ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد از اينجا به هر كجا من بدون ساعت راه مي روم بدون هر روز كه صبح را از پنجره به عصر مي برد و پاي سكوت ماه به خاطره خيره مي شود . از اينجا به بعد دنيا زير قدم هايم تمام مي شود و تو از دو چشم باز كه رو به آخر دنيا مي خوابد رو به چترهاي رفته ؛ تمام .
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 4:4 توسط یوسف سلیمی |
من و از پشت ديوار صدا ميكردي، نگو نه يه جور خوبي به من نيگا ميكردي، نگو نه جاي پاي ما دو تا از تو كوچه پاك نميشه كوچه رو از اسممون سيا ميكردي، نگو نه
زير بارون ميديدم كه دست تو چتر منه آخر دوست نداشي بارون به تنم دست بزنه بازي مون بود بازي عروس دومادي، نگو نه به من انگشتر كاغذي ميدادي، نگو نه
تو همون كوچه نه جاي پاي تو مونده نه من بچه ها ميخوان كه مثل ما عروس دوماد بشن اما من دوست ندارم عروسي شون سر بگيره چون نميخوام مثل من وقتي بزرگ شدن بگن
چه روزهايي،چه روزهاي خوبي داشتيم كاش اونارو تو كوچه جا نميذاشتيم
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 4:1 توسط یوسف سلیمی |
2 ) راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به نظرت مي رسد ،
3 )راز عشق در اين است که هيچ کدام خود را معلم ديگري ندانيد . به عبارت ديگر از اين که مي توانيد از يکديگر ياد بگيريد ، سپاسگذار باشيد
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 4:0 توسط یوسف سلیمی |
((نقاش بركه)) افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم. كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد. اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............ *** ***من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد*** 
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 3:59 توسط یوسف سلیمی |
تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 3:58 توسط یوسف سلیمی |
اولین عشقم تـــو بودی اخرین عشقم تو بودی رفتی از من دل گرفتی با گپ مردم نمــــودی درد و اندوهم فزودی در سکوت نیمه شبها با خودم تنها نشستم نغمه مرگو سرودم کاش هر گز من نبودم کاش هرگز من نبودم خود بگو با من چه هستی سرکش و مغرور و مستی عشق یعنی نیمه مردن رشتهء هستی بریدن آه ای عشق باز کجائی از جهان حسن هایی با دل افسرده من ساله شد آشنایی کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 3:55 توسط یوسف سلیمی |