|
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت |
|
به غمخونه خوش آمدید |
اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم، اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، از تو خورشید با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسیم ملایمی می کردم از تو خدایی بزرگ می ساختم، تا بدانیکه فقط تو را دوست دارم.... اگر باد بودم می وزیدم، اگر ابر بودم می باریدم، اگر مهر بودم می تابیدم، اگر خدا بودم می آفریدم تا بدانی دوستت دارم .... اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، دوستت دارم...
+ نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 0:15 توسط یوسف سلیمی |
ميخکوب ! خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش . بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش . مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم . سزاوارم ، رواست . آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست . * مهرورزی کم گناهی نيست ! کم گناهی نيست عمری ، عشق را ، چون برترين اعجاز ، باور داشتن . پرچم اين آرمان پاک را در جهان افراشتن . پاسخ آن ، اين زمان : تن فرو آويخته ! با نای ِ بی آوای خويش ! * ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر ! ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين ! اين جسارت را ببخشاييد بر او ، اين جسارت را ببخشاييد ! جرم نا بخشودنی اين است : « ننشستی چرا بر جای خويش ؟ » * جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار ! در گذرگاه ِ شما ، اين تاج ، تاج ِ افتخار . جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ، جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛ ای همه رقصان ! درون قصر ِ باورهای خويش !
+ نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 0:14 توسط یوسف سلیمی |
عشق آن نیست که دل به 100 نفر بندیم عشق آن است که 100 دل به یک نفر
+ نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 0:8 توسط یوسف سلیمی |